
زندگی به روال قبل جریان داره...اما تواین مدت خیلی چیزهای دستگیرم شد این که واقعا تو روزهای تنگ همسرم یه تکیه گاه محکمهوقتی تو بیمارستان بودم مامان اومد پیش بجه ها و همسرم پرستار من بود یه پرستار به تمام معنا مراسم چهلم پدربزرگ هم تموم شد و این روزا همه درگیر مراسم عروسی دکتر جون هستیم دیشب ساعت 11بود که مامان اومد خونه ما من کلی تعجب کردم که این وقت شب مامان کجا بوده که گفت :امروز عروس خانوم...
ادامه مطلب
با این که نیاز مبرمی به نوشتن دارم تا بتونم احساسات درونی خودم رو بازگو کنم در جایی که شاید از نزدیکان من کسی از اون خبر نداره ،اما اونقدر در زندگی مشغله دارم وگرفتارم که در حقیقت وقت نمی کنم و امان از این نه نوشتن ها و تلنبارشدن حرف ها توی گلو.... هر چند وقتی هم که می نویسم دچار خود سانسوری هستم.....
ادامه مطلب