خرید بک لینک

banoo ketabdar

یادداشت های یک بانو

خدایا…

چرا سهم من از زندگی فقط درد و تنهایی شد؟

من سعی کردم آدم بدی نباشم. سعی کردم دلی رو نشکنم، دروغ نگم، و حتی وقتی دلم شکست، باز هم امیدم رو از دست ندم.

اما هر بار که خواستم لبخند بزنم، دنیا یادم انداخت که جای من هنوز همون گوشه‌ی تاریکه.

خدایا، من خسته‌م… از شب‌هایی که با گریه خوابیدم، از صبح‌هایی که وانمود کردم حالم خوبه.

من فقط یه کم محبت می‌خواستم، یه نشونه که بفهمم هنوز برات مهمم.

ولی سال‌ها گذشت و چیزی جز سکوت و درد ندیدم

خدایا…

گاهی فکر می‌کنم شاید من اشتباه به دنیا اومدم،

شاید جایی در مسیرِ خلقت، سهمِ عشق و آرامش من جا موند.

من ازت نمی‌خوام گذشته رو برگردونی، فقط می‌خوام بدونی که این دلِ خسته‌م، هنوز داره نفس می‌کشه، هنوز امید داره به شنیده شدن.

خدایا، اگه یه روزی صدای من رو شنیدی، فقط یه نشونه بده.

یه ذره نور، یه ذره عشق،

یه دلیلِ کوچیک برای ادامه دادن.

چون با همه‌ی زخم‌هام، هنوز یه گوشه از قلبم،

دلم می‌خواد باور کنه که دوستم داری

خدایا…

اگر یه روزی صدای من رو شنیدی، بدون که من فقط یه انسان ساده بودم،

با دلی پر از زخم، ولی هنوز عاشقِ زندگی.

من نیومدم شکایت کنم، فقط خواستم بگم:

خسته شدم از جنگیدنِ بی‌نتیجه، از امیدی که همیشه نصفه‌کاره موند.

اما هنوز، یه گوشه‌ی دلم آرزو داره شاید یه روز،

در آغوشِ آرامشِ تو بخوابم —

بدون گریه، بدون ترس،

با لبخندی که بعد از سال‌ها، واقعی باشه

پیله کرده ام به تو
نمی دانی
پروانه شدن در آغوشت
چه عالمی دارد.

DAILY
ق
کتاب
بدبختی های یک زن چاق
آذر
ثمین عزیزم
آرتیستون عزیزم
آرشیو پیوندهای روزانه

arCHive
آبان ۱۴۰۴
مهر ۱۴۰۴
مرداد ۱۴۰۴
تیر ۱۴۰۴
خرداد ۱۴۰۴
اردیبهشت ۱۴۰۴
فروردین ۱۴۰۴
بهمن ۱۴۰۳
دی ۱۴۰۳
آبان ۱۴۰۳
مرداد ۱۴۰۳
تیر ۱۴۰۳
اردیبهشت ۱۴۰۳
فروردین ۱۴۰۳
بهمن ۱۴۰۲
دی ۱۴۰۲
آذر ۱۴۰۱
آبان ۱۴۰۱
بهمن ۱۳۹۹
اسفند ۱۳۹۸
آبان ۱۳۹۸
مرداد ۱۳۹۸
تیر ۱۳۹۸
خرداد ۱۳۹۸
اسفند ۱۳۹۷
آبان ۱۳۹۷
شهریور ۱۳۹۷
تیر ۱۳۹۷
اردیبهشت ۱۳۹۷
اسفند ۱۳۹۶
بهمن ۱۳۹۶
آذر ۱۳۹۶
آبان ۱۳۹۶
مهر ۱۳۹۶
شهریور ۱۳۹۶
مرداد ۱۳۹۶
آرشيو

برچسب: نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 16:00

صفحه بندی