و امان از این نه نوشتن ها و تلنبارشدن حرف ها توی گلو....
هر چند وقتی هم که می نویسم دچار خود سانسوری هستم...چرا اون رو هم نمی دونم
اتفاقات غم انگیز خانواده ما تمومی نداره
فوت عمو در تاریخ 3/18 و فوت پدربزرگم در تاریخ 4/15 تابستون غم انگیزی رو برا خانواده من رقم زده تا الان .
هیچوقت غروب 4/15رو یادم نمیره ...غروب دل گیر تو گلستان شهدا شهر خودمون و باد ملایم و رقص بیدهای مجنون گلستان و نماز میت غریبانه پدربزرگ ....اون قدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که هیچکس باورش نمی شد ...
پدربزرگ رفت تنهای تنها ...هرچی بیشتر به سرنوشتش فکر می کنم نمی دونم تو زندگیش لحظات خوش هم داشته یا نه ...چون از وقتی یادمه پدربزرگ بیشتر عمرش رو خارج از کشور و دور از خانواده بوده
و حالا بعد از چند سال بازگشت به ایران در گیر بیماری و نهایت پایان زندگی
.
.
.
و زندگی بازهم جریان داره
پ.ن.دوتا خواهراها این وسط بینی هاشون رو عمل کردن ...منم امروز میرم برا نوبت عمل .
خدایا این دلتنگی های ما را هیچ بارانی آرام نمی کند فکری کن
همسرم : دلتنگم اما تو را طلب نمیکنم…نه اینکه بی نیازم … صبورم.. “
امیر و غزلم :
در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست ؟
مثل آرامش بعد از یک غم ، مثل پیدا شدن یک لبخند
مثل بوی نم بعد از باران ، در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست ؟
من به آن محتاجم !
برچسب:
نویسنده: پارسا سامانی