این که واقعا تو روزهای تنگ همسرم یه تکیه گاه محکمه 
وقتی تو بیمارستان بودم مامان اومد پیش بجه ها و همسرم پرستار من بود یه پرستار به تمام معنا
مراسم چهلم پدربزرگ هم تموم شد 
و این روزا همه درگیر مراسم عروسی دکتر جون هستیم دیشب ساعت 11بود که مامان اومد خونه ما 
من کلی تعجب کردم که این وقت شب مامان کجا بوده
که گفت :امروز عروس خانوم جهیزیه ش رو آورده و دکتر به خاطر وضعیت من گفته کسی بهش چیزی نگه
خدا روشکر ...شادی بالاتر از این نیست که ببینی داداشت داره داماد میشه اونم با عشقش
خدارو شکر
دیروز وقتی از سرکار رفتم همسری گفت مادرشوهر هم اومده و داره میاد خونه ما
منم با عجله یه کته گذاشتم و شامی کباب و سالاد و .....
اومد ناهار خورد و رفت جایی می خواست دختر ببینه برا برادرشوهر آخری .اما گویا خونه نبودن
...بازهم یه چشمه دیگه از اخلاق ....برای همسرم رو شد 
پ.ن.خیلی خوشحالم دوستان قبلی یکی یکی دارن میان 
پ.ن. خدایا زودتر سر برج بشه ما اصلاااااااااااااااااااااااااااااااااپول نداریم .از خواهر قرض گرفتم
خدایا:
آسمان ، چشم آبی خداست ، نگران همیشۀ من و تو . . .
همسرم :
آدم های ساده را دوست دارم،کسانیکه بدی ها را باور ندارندو به همه لبخند میزنند..می توان ساعتها آنها رامانند تابلوی زیبایی تماشا کرد!آنها بوی ناب آدمیت می دهند..
عشقولی های من :
تـــــو یـادت نیست ولے مــن خـوب بہ یـاد دارم براے داشـتنت دلے را بہ دریـــــا زدم ڪہ از آب مےترســـــید...