شیفت ظهر بودم رفتم خونه همسری هی می گفت فردا صبح زود بریم اصفهان و من می گفتم :نهههههههه
به خاطر وجود بعضی آدما .هرچی اصرار کرد من قبوا نکردم
5 شنبه :ساعت 6 همسری در حالی که لباس پوشیده بود از من خواست بریم منم گفتم نه و اونم رفت اردو مدرسه .
منم تا 10خواب بودم ....بچه ها هم خودشون پای تی وی و تبلت بودن .بعد پاشدم صبحانه دادم بچه ها .که غزل با التماس گفت :مامان بریم
منم گفتم زود مشق هاتوبنویس .منم جمع و جور کنم ناهار درست کنم بریم حمام وقت تا بابا اومد میریم .
زنگ زدم و به همسرس اطلاع دادم که میخوام چکار کنم . اونم گفت برادرشوهر 2 و پدر شوهر همراه ما میان 4 و 5 آماده باش
تا کارها رو کردم و به بچه ها ناهار دادم شد 5 همسری اومد و سریع دوش گرفت از قرار برادرشوهر 2 و پدرشوهر با برادرشوهر 1 رفته بودن
ما هم 6 حرکت کردیم رسیدیم شد 8
هم بودن منم با هم سلام و روبوسی و با اکراه با جاری 1
لباس پوشیدیم .پوستیژ گذاشتم و ریلکس رفتم رو مبل لم دادم بتی هم تازه از تهران رسیده بود مادرشوهر فقط خودش براش نکشت و....
زیاد از داماد و ایل و تبارش خوشم نیومد فقط مهتاب یه جاری داره آخر کلاس و قرتی بازی
شب ما موندیم اصفهان . برادرشوهر 1 با جاری اومدن سمت خونه
ما هم فردا 10حرکت کردیم
برچسب:
نویسنده: پارسا سامانی