
زندگی به روال قبل جریان داره...اما تواین مدت خیلی چیزهای دستگیرم شد این که واقعا تو روزهای تنگ همسرم یه تکیه گاه محکمهوقتی تو بیمارستان بودم مامان اومد پیش بجه ها و همسرم پرستار من بود یه پرستار به تمام معنا مراسم چهلم پدربزرگ هم تموم شد و این روزا همه درگیر مراسم عروسی دکتر جون هستیم دیشب ساعت 11بود که مامان اومد خونه ما من کلی تعجب کردم که این وقت شب مامان کجا بوده که گفت :امروز عروس خانوم...
ادامه مطلب