” رفتن ” !رفتن ڪــہ بهانــہ نمی خواهـد ، یڪ چمدان میخواهد از دلخوریهای تلنبار شدہ …و گاهی حتى دلخوشی های انڪار شدہ …رفتن ڪـہ بهانـہ نمی خواهد …وقتی نخواهی بمانی ،با چمدان ڪـہ هیچ …بى چمدان هم میروی !” ماندن ” !ماندن اما بهانـہ می خواهد ،دستی گرم، نگاهی مهربان، دوستت دارمهایی ڪـہ مى شنوی ،یڪ فنجان چای، بوی عود، یڪ آهنگ مشترک ، خاطرات تلخ و شیریـن …وقتی بخواهی بمانی ، حتــی اگر چمدانت پر از دلخوری باشــدخالـــی اش می ڪنــی و باز هم می مانــی…می مانی و وقتــی بخواهــی بمانــی ، نم باران را رگبار می بینــــی …
پ.ن. این روزا سخت دلگیرم از خدا ....
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 11:22 توسط الی |
برچسب:
نویسنده: پارسا سامانی
تاريخ: سه
شنبه
27 تير
1396 ساعت: 19:40