5اردیبهشت جشن عقد بود مارو هم دعوت کردم اما به خاطر پاره ای از مسائل من نرفتم کلا از خانواده ما فقط مامان رفت و خواهر کوچیکه .
دیروز که شنبه باشه شیفت ظهر بودم که غزل زنگ زد و خوش و خرم با اون صدای قشنگش گفت :مامان عمه زنگ زد و گفت عقد مهتاب و 5 شنبه حتما بیاین.
همسری گوشی رو گرفت و شرح ماجرا را داد ...من که 5 شنبه کلاس آمار دارم باید 8تا 10 برم کلاس .اما بعدش می تونیم تا 2 برسیم به اصفهان .
راستش دلم اصلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا نمی خواد برم به خاطر یه سری جریاناتی که دیدن بعضی آدما واقعا حالم رو به هم میزنه 
خدا خودش یه بهونه خوب سر راه من بزاره که نرم ...خودش می دونه من از چی میگم ...
پ.ن.از صبح که اومدم سرکار فقط با تلفن دنبال حل مشکلات بودم
برچسب:
نویسنده: پارسا سامانی