تا آخر خرداد که امتحانات من بود وبعد هم استرس درس کارورزی که بالاخره ارایه شد و من مدرک فوق رو گرفتم .دکترا هم که قبول شدم اما فکر نکنم ادامه تحصیل بدم .
همسرجان دقیقا از اول خرداد به فکر فروش خونه افتاد همون فرجه امتحانی من 
خلاصه هی اومدن دیدن و هی رفتن ...هی اومدن دیدن و هی رفتن .....تا بالاخره یه عروس و داماد پسندیدن و خونه فروخته شد
روزی که فهمیدم خونه رو همسری فروخته یه ترس عجیبی داشتم .ترس از بی سرپناهی
ما هم رفتیم دنبال خونه و چند جا گشتیم اما با پول ما گفتن نداریم و ما هم ناامید 
تا این که گل پسر تو ماشین شرگذاشت من آبمیوه میخوام همین الان .تو خیابونی که اصلا مغازه نبود تا این که بعد از کلی گشتن یه سوپری دیدیم و همسری رفت براش یه آبمیوه ؟؟؟؟ پاکتی خرید که اون طرف خیابون چشم همسر به یه بنگاه افتاد
من گفتم نرو اینجا خونه هاش خیلی گرونه و طبق معمول همسر برعکس حرف من عمل کد و رفت و بعد از 45 دقیقه اومد و آدرس به دست
جاش خوب بود .3 خواب و نوساز و شیک بود اما چون مجتمع بود من مخالف بودم
سر راه برگشت رفتیم فست فود و دوباره از همسر اصرار که بریم ببینیماز من انکار
فرداصبح که جمعه باشه در راه رفتن به خونه ویلایی رفتیم و آپارتمان رو دیدیم که از ظاهر خیلی باکلاس بود و وقتی داخلش رو دیدیم همه عاشقش شدیم و قرار یک شنبه گذاشته شد
و خونه با کلی بدو بدو و دربه دری دنبال وام و .... بالاخره خریدیم
اما چه خریدی شبش رفتیم با دکتر جون و عیالش پارک
که گل پسر در یک لحظه گم شد وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چقدر من زجه زدم چقدر داد زدم و گریه کردم کل پارک بسیج شد تا بعد یه ربع پیداش کردیم وای که من هزار بار مردم و زنده شدم
چقدر غزل گریه کرد چقدر تلخ بودخیلی تللللللللللللللخ
همین الان هم گریه م گرفت بعد از پیداشدنش یهگروه اومد بالای سرما و هی آهنگ بندری زد و مردم جمع شدن اما دل من خوووووون بود
شب تا صبح بالای سر بچه ها گریه کردم و هر لحظه یه فکری از ذهنم گذشت
خداروووووووووووووووووو شکررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
26مرداد اسباب کشی به خونه جدید
و کلی کار و گرفتاری
الان هم که تو شوک قیمت ها و نایاب شدن کالاها .فکر کن سکه شده 5 میلیون
برچسب:
نویسنده: پارسا سامانی