روز آخرین امتحانم یه سرماخوردگی بد گرفتم ... به عمرم این قدر مریض و بدحال نشده بودم .خیلی سخت بود
همین که مامان و بابام فهمیدن 9.30شب از 60کیلومتر دورتر از من بلند شدن و اومدن خونه مون.
نمی دونم چرا با دیدنشون گریه ام گرفت ....هنوزم که هنوز خوب نشدم
مهمونی آخر هفته رو از دست دادم به خاطر مریضی و چقدر بچه هام دوست داشتن این مهمونی رو برن .
الانم که یه مشکل احمقانه تو درسم ایجاد شده و کارورزی رو به ارائه نمیدن ...
اصلا دلم نمیخواد بیام سرکار .دوست دارم تو رختخواب باشم
برچسب:
نویسنده: پارسا سامانی