خرید بک لینک
یه روز دیگه .

یه امید تازه برای زندگی

صبح ساعت 6:30بیدار شدم ...بدو بدو کارهامو کردم چون شیفت صبح بودم .برای بچه های چای دم کردم تو خواب و بیداری یه لیست خرید دادم به آقای خونه.چای دم کردم برای صبحونه و بقیه کارها رو بهش سپردم

که امیر بیدار شد میگه مامان کجا

سریع پوشکش رو عوض کردم و بهش گفتم من میرم سرکار بعد تو با بابا و غزل بیا دنبالم تا بریم شهر بازی

(جدیدا پسرک نمیزاره من برم سرکار ....گریه ...گریه که من رو هم ببر)

اما با این جمله متقاعد میشه .خدا خیر بده رامبد جوان رو و برنامه خندوانه رو ...صبح برا اینکه پسرک گریه نکنه براش میزارم و خودم یواشکی در میرم

از در حیاط زدم بیرون داشتم آیه الکرسی رو به روال معمول برا بچه ها می خوندم که رسیدم به

لا اکراه فی الدین

و هزاران هزار بار تکرار کردم و با خدا صحبت کردم و خیلی چیزا پرسیدم ازش

چرا کار به جای رسیده که این قدر من از آدم های مز*ح *بی اطرافم بدم میاد ...چرا

چون جای اون نشستن وهر جور دلشون بخواد حرف میزنن...راجب مردم قضاوت می کنن ...

خدایا چرا

برم به کارم برسم

آنهایی که به بیداری خداوند اعتماد دارند ، راحت تر می خوابند . . .

همسرم:

من از "اتفاقهای" بینمان میترسم از همین چیزهایی که تو فکر میکنی بیاهمیت هستند همین نگاهها سَرسری تو. لعنتی! اینها چیزهاییاند من را به راحتی عاشق میکنند

دختر و پسرم:

دوست داشتنت در من بی انتهاست دلم برای تمامی حرفهایی که نمیزنی ،تنگ است وتو تا ابد مخاطب خاص من خواهی ماند

پ.ن.همین الان همسری با یه کاسه آش و نون داغ اومد محل کارم

برچسب: خفته, نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 9:42

صفحه بندی