
یه روز دیگه . یه امید تازه برای زندگیصبح ساعت 6:30بیدار شدم ...بدو بدو کارهامو کردم چون شیفت صبح بودم .برای بچه های چای دم کردم تو خواب و بیداری یه لیست خرید دادم به آقای خونه.چای دم کردم برای صبحونه و بقیه کارها رو بهش سپردم که امیر بیدار شد میگه مامان کجا سریع پوشکش رو عوض کردم و بهش گفتم من میرم سرکار بعد تو با بابا و غزل بیا دنبالم تا بریم شهر بازی (جدیدا پسرک نمیزاره من برم سرکار ....گریه ...
ادامه مطلب